شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

360

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

قزل ارسلان و بيشكين خاصّ و وجهء خاصّ حاجب ديگر و برادران ايوانى و ديگر معارف بقيد خسار مقيّد شدند ، و آخرين مقرّنين فى الأصفاد ، و شلوه كه مقتداى آن مرقهء فسقه و پيشواى آن كفرهء فجره بود در مضايق حبس سايسان ما افتاد ، بىشكّ از زهر قهر ما سلامت نخواهد يافت و در بند گزند ما هلاك خواهد شد . در اثناء اين گيراگير امينان و مشرفان خزاين و معتمدان و كارداران بيوتات را بر بيع و قصور و أديار و دور ايشان موكّل گردانيديم پس باتّفاق پاى در كوى غارت نهادند و دست به سبى و نهب دراز كردند و چندان زواهر و جواهر و كنوز و طرايف حلى و . . . خيار سبايا گرفت كه از حيّز احصاء بيرون است . . . و ما حالى اينجا عصاى رحلت انداخته‌ايم و لنگر اقامت فرو گذاشته . . . حاصل القصّه تمامت اندرون و بيرون ممالك ابخاز و الّان و شكّى و قفچاق و خزر در ممالك ديگر پيوست . . . بعد از ادراك اين مآرب عزيمت بر مراجعت دار الملك تبريز كه مضارب خيام و مراكز اعلامست تصميم يافت كه فضيلت اوقات رمضان را آنجا دريابيم ( به اختصار بسيار نقل شد ) . 151 / 1 از ناوران ، كلمهء أزناور و أزناوور لفظى است گرجى بمعنى شريف و بزرگ قوم ، و در كتب تاريخ فارسى و عربى در آنچه مربوط به تصادمات و مراودات با اهل گرجستان است غالبا ديده مىشود ، مثل اين كتاب و جهانگشاى جوينى و جامع التواريخ و ظفرنامه و روضة الصّفا و عالم آراى عبّاسى . كاترمر در حواشى بر جامع التّواريخ ص 368 بعضى از آن موارد را نقل كرده و معنى لفظ را گفته است ؛ نيز رجوع شود به جهانگشاى جوينى ج 2 ص 173 ، و يادداشتهاى قزوينى ج 1 ص 53 ، و فهرست اصطلاحات عالم آراى عبّاسى چاپ جديد طهران .